گل پسر خاله جون

لحظات شیرین زندگیم با پسرخواهرم مهدیار

تولـــــد

هووووووووووووووووووورااااااااااااااااااااا تولد عـــــشـقـمه خب با چی شروع کنم؟؟؟ اول از آبجیم میخوام وقتی اومد تو وبلاگ این مطابو به عـــشقمم نشون بده ی بوس هم بده به خاله راستی مهدیار ماه دیگه آبجی دار میشه آبجیش تو راهه  اسمشو شاید الناز بزارن من که خیلی این اسمو دوست دارم خب بریم سراغ تولد مهدیار جونم اول به خاله ی بغل بده شکلات واسه عقشم بسه خوردی خاله جون شکلات زیاد خوب نیست بده به این زنبوره تا بقیشو خاله بخوره بدون آهنگ که به بچم خوش نمیگذره                 &nb...
16 مهر 1392

کلمات

سلام اومدم کلمه هایی رو که یاد داری رو بنویسم البته همه چیزو میتونی بگی ولی اونایی که بقیه بهت نمیگنو خودت یاد گرفتی رو میگم ما=ماست/بستنی دو=دوغ/نوشابه اآن میام=الآن میام چایی عایی=عالیه میما/ماما/مانی/مامانی=مامان بیبا/بابا=بابا پاشا=پارسا دایی عمه لدا=رضا ماهی هنونه=هندونه هر چی یادم اومد بازم مینویسم باااااای   ...
23 ارديبهشت 1392

دوستای مهدیار

سلام عزیزم امروز صبح که بهت زنگ زدم بهم گفتی سلام باطی بهت گفتم سلام عزیز خاله اسم دوستاتو ازت پرسیدم شروع کردی به گفتن پاشا=پارسا کشا=کسری این دوستت دو تا برادر دیگه داره که باهم مین سه قلو ولی همشونو صدا میزنی کسا شــــــــــتا=شیداخانوم   "شــــ"رو میکشی آوا امی=امیر               تازه ساعت 12 شب میری واسه خودت بالش میاری جلوی تلوزین میزاری شروع میکنی به برنامه کودک نگاه کردن تا 1.30 هدهد نگامیکنی مامانتم چند تا برنامه کودک برات ضبط کرده که یکیشون اسمش پنگوئن هست تو بهش میگی منو که همش نگاه میکنی   ...
23 ارديبهشت 1392

شیطونی تو رستوران ;)

دیروز که به مامانت زنگ زدم گفت خیلی با ادبی مثل آقاها توی ماشین مودب میشینی بین مامان باباتو (بین دوصندلیه جلوی ماشین واست بالشتم میزارن راحت باشی عشقم )اصلا فضولی نمیکنی فقط به شیشه نگاه میکنی                           تو رستوران وقتی سفارش دادین یکم دیر تر سفارشتونو آوردن واسه همین باید اونجا منتظر میبودین تو هم که تا رسیدین رستوران با حالت مظلومانه  گفتی پ پ چاره ای نداشتی باید صبر میکردی یکم توی رستوران راه رفتی بعد یک خانمو آقایی روی یک میز دیگه نشسته بودن مامانتم خودشو بیخیال گرفت  اونا سیبزمینیو پیتزا داشتن تو هم رفتی جلوی میزشون(به صورتی که قدت ن...
22 ارديبهشت 1392

مروری بر خاطرات گذشته

یه روز یادم نیست ک چه تاریخی بود ولی فک کنم تابستون 91 بود با مامان باباتو من و خاله عالیه و عمو رضا و مامان جون و بابا جون رفتیم زیرگ روستای مامان جون گردو خوردیم بادوم خوردیم رفتیم کنار استخر توی استخر مرغابی بود توخیلی با تعجب نگاه مرغابی ها می کردی مرغابی ها صدا در میاوردن تو سرتو خم میکردی و نگاشون میکردی                                             یه بار ک اومدی اینجا بازم تاریخش یادم نیست فک نکنی خنگم ها یکم گیر درسامم این روزا همه چی از ی...
22 ارديبهشت 1392

تلفن

سلام ببخش ک توی وبلاگت کم مینویسم وقت نمیکنم بیام امروز بعد از ظهر که به مامانت زنگ زدم گفت هر وقت تلفن زنگ میزنه اسم منو میاری همش میگی باطی مامانت گفت امروز صبح که من مدرسه بودم یک دفعه یاد من افتادی می گفتی باطی  با حالت ناراحتی و بغض و میخواستی با من صحبت کنی توهم که نمیفهمیدی من تو مدرسه امو همیشه در دسترس نیستم! بعد مامانت به خاله عالیه زنگ زده گفته نقش منو بازی کنه اونم یه جوری حرف زده که فکر کنی منم   ...
22 ارديبهشت 1392

تو کف بودیم چی میگی :)

سلام عشق خاله امروز اومدم یه حرفه بامزه ای که میزنیرو بگمو برم آخه امتحان ریاضی ترم دارم خب بگذریم اینروزا همش میگفتی نیناتو بازار به موز اشاره میکردیو میگفتی نینا ماهم توکف بودیم که این بچه *** چی میگه آخرش مامانت گفت کشف کرد چی میگی هر وقت مامانت می خواد چیزی بهت بده میگه مهدیار از اینا یا اینا توهم یاد گرفتی هر چیز خوردنی میبینی میگی نینا یعنی از اینا میخوام        پاورقی واسه مهدیار خاله ***(البته بهت بر نخوره ماشالله بزرگ شدی آقایی) ...
22 ارديبهشت 1392

اذیت کردن مامانی

این روزا ک داری دندون در میاری خیلی مامانتو اذیت میکنی مامانت امروز ک از اهواز زنگ زد گفت مهدیار خیلی اذیت میکنه خیلی خسته شدم همش باید به خاطر اون بیرون برم از بغلمم پایین نمیاد دستم درد گرفته هروقتم میایم خونه شروع میکنه به گریه کردن آخه چته نق نقو درد داری تحمل کن نکه یکی دیگرم به درد بنداز دلم بیشتر برای آبجیم میسوزه تا تو البته برا تو هم دلم می سوزه ولی دلم برا آبجیم یه کوچولو بیشتر چون اونجا تنهاست کسی نیست کمکش کنه تا تورو نگه داره   ...
22 ارديبهشت 1392

اومدیم پیشت امیدیه

سلام 19بهمن اومدیم اونجا اونقدر ذوق کرده بودم ک خدا میدونه درو باز کردی دویدم تا بیام بغلت کنم اونقدر بامزه خجالت کشیدی و بدو بدو رفتی تو خونه آمدم روز بعدش ناهار رفتیم جنگل مامان جون چند تا عکس ازت گرفت موقع ناهار که شد گوشتارو میدادیم دستت تو هم می خوردی اونقده فضول بودی همش کفشای بقیرو پات میکردی همش می گفتی دو(دوغ)بهت میدادیم میخوردی تازه به نوشابه هم میگی دو(دوغ)وقتی دوغا تموم شد با بطری دوغ بازی میکردی ...
22 ارديبهشت 1392